پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

219

ادبیات هنوز حالمو خوب می کنه، خیلی خوووووب :)

+ ٢۸ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


218

هندسه نقوش؛ پر از قرینه ست و منو آروم می کنه این همه نظم...
و تازگی خیلی دوست دارم دلیلشو بفهمم، دلیل این آرامش پس از نظم رو :)

+ ٢٦ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


217

دیروز شاد و خندان بعد از سال ها همه با هم رقتیم سینما (با مامان اینا) و خیلی ناشاد و اشکی برگشتیم خونه...
اسمش شیار 143 بود، دلیل بغض و گریه ی بقیه رو نمی دونم اما اشک مامانم از مرور لحظه لحظه ی خاطره ی از دست دادن برادرش بود و من...
برای هیچی و همه چی اشکام می ریخت، برای غصه ی مامانم، یادآوری چشم به راهی روزای رها شدنم، شایدم زن قصه یا زن هایی که تمام اون حسا رو می شناختن و من می فهمیدم که نمی فهممشون...

+مهربونم، ممنونم برای همه ی دوست داشتنیام.
+فردا یه کوله ی سنگین دارم و یه کمر نازنازی، خوشحالم که تی تی هست و مجبور نیستم یه عالمه راه رو پیاده برم. 

+ ٢٥ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


216

این روزا خودم نیستم اصلا خیلی وقته، وقتی تنها نیستم، خودمو گم می کنم ...
این هفته شروع کلاسای یونی بود و من تازه فهمیدم چقدر از اون روزا دور شدم، نه از اون همه شیطنت و حاضر جوابی خبری هست و نه یه دنیا اشتیاقی که برای ارتباط برقرار کردن داشتم، حالا ساکت ترم و با آرامش رفتار می کنم، با کسی رودربایستی ندارم و همه چیز جز لوازم رنگی رنگیم برام بچگانه ست حتی درسهام ساده و پیش پا افتاده شده در نگاه اول، انگار دنیا یادم داده باید منتظر سخت ترین ها باشم همیشه.

بی نظمی کلاس خطی که یک ماه و نیمه قبل ثبت نام کردمو هنوز یه جلسه ی درست و حسابی ام نرفتم کار دستم داد امروز، کنسلی رو بهم نگفته بودن و وقتی رفتم کلی غر زدم بابت همه ی این مدت که وقتم تلف شده و موقغ برگشتن آیته بغل تی تی رو کوبیدم به این استوانه ها که کنار مسیر بی آر تی میذارن، اصلا ندیدمش.

روز پر استرسی داشتم اما شب آرومیه،
فردا یه روز خیلی خوبه، می دونم. 

+ ۱٦ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


215

خیلی روز خاصی بود امروز...
صبح دانشگاه و مراحل بیخود کشدار شده ی ثبت نام
بعد از ظهر سر درد خوب نخوابیدن دیشب و صبح زود بیدار شدن
عصرم خرید یهویی، دعوت شدن یهویی و از همه یهویی تر حرفای به در بگو دیوار بشنوه ی بقیه در حضور من...

نمی دونم خوب بود یا بد ولی من بداشو تو همین روز جا می ذارم و خوباشو هی با خودم تکرار می کنم که ذوق کنم.

تازگی از تمام روابط دوستانه و فامیلی فراری شدم، این که از سوال و جواب و پندو اندرز بقیه خسته ام و نمی تونم بهشون بفمونم زندگی من فقط مال منه یه طرف، از همه ناراحت کننده تر برام اینه که مدام خودمو دارم سرزنش می کنم برای حرفی که زدم یا نزدم، بیماری دردناکیه این همه ناراضی بودن از خودم.

+امروز تو دانشگاه خانوم ح.راستی با احترام کامل نگام کرد و گفت لازم نیست موارد رو براتون توضیح بدم شما مشکلی ندارید :) منم ته دلم یاد توصیه های پیشی- مانتوی بلندی که جلوش باز نباشه،‌ بدون لاک، بدون خوشگل کردن- و تنبلی و عجله ی خودم برای خیس خیس جمع کردن موهام افتادم و با لبخند گفتم ممنون :)))

+ ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ