پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

167

 امروز برای شلوارایی که مامی برام گرفته بود جوراب خریدم 

 

چرا انقدر تیره خودم جون؟!

+ ۳٠ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


166

از اولین وبلاگی که داشتم شاید شش یا هفت سال میگذره...
"مرگ رنگ" عاشقانه های دو سه خطیم بود، برای کسی که هنوز و همیشه رنگ زندگیمه، نزدیک یک سال نوشتم آخریش بیست و چهار اردیبهشت دومین سال با هم بودنمون بود، روزایی که ماه ها بود رها شده بودم و تمام ترسم یک لحظه به عزیز دلم فکر نکردن بود، روزای تلخی که هنوز به یاد آوردنش تمام تنمو منقبض می کنه و به نقس نفس می افتم و بی بهانه و پر درد باز زار می زنم... 
یه روز که نتم مشکل داشت، چشم به راه یه پیغام _که هرگز نیومد_ به عادت هر روز، رفتم کافی نت و به خاطر یه کلیک اشتباهی و عوض کردن هول هولی پسورد و فراموش کردنش و وارد کردن اشتباهی ایمیلم تو بلاگفا برای همیشه از دستش دادم و شدم تماشاگر مرگ رنگ که حالا شاید راوی عاشقانه های یکی دیگه ست. 

689651n0y895ok9a
چند ماه بعد با برگشتن دوباره ی بابک جونیم" فصل جنون" رو نوشتم، این بار بی اون که حتی به عشقم آدرس بدم یا بگم، از چشم به راهی اون روزا می ترسیدم، قصه ی حرفای نگفتنی بود، روزای تنهایی و دوری و کابوس رها شدن که دیگه هیچ وقت رهام نکرد... با دلخوری عشقم از یواشکی بودنش و گریه های دلتنگی و ترس تنهاتر شدنم حذف شد.

689651n0y895ok9a
و یادم نیست بعد از چند وقت "پیچک
اولین دوستی که همراهم شد نازی عزیزم بود و بعد من کوچولو و حالا همه ی اونایی که اسماشون و مهربونیشون تو کامنتام همیشه هست و خدا می دونه که چقدر خودشون و غم و شادی دنیاشون برام مهمه، نگار مهربونم، ف ف هنرمند، مهسان جونی، پانیذ عزیز،  لی لی رنگین کمونی و ...
و رنگ زندگیم، عشقم، عزیز دلم، پیشی مهربونم، بابک جونیم که دنبال نگفته هام تا اینجا میاد و پرم می کنه از همه ی حسای خوب دنیا.

689651n0y895ok9a
تو این شش هفت سال دوستای زیادی داشتم که یه دفعه رفتن و برای من، همیشه این سوال مونده که چرا؟ که این دوستی ها مگه حس مسئولیت نمی سازه؟ اما من از اینجا رفتنی، از دوستام جدا شدنی و از دنیاشون فاصله گرفتنی نیستم فقط این روزا ندونستن داره روحمو مثل خوره می خوره. فقط برام انرژی مهربونیاتونو بفرستید که آروم بگیرم...  

+ ٢٩ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


165

اینجا هم مثل من بی تماشاگر شده...
بر می گردم روزی که یاد بگیرم فقط و فقط منم که مهمم.

+ ٢۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


164

یه وقتایی هم می شه که هیچ دوتا اتفاقی از روزت نه به هم ربط داشته باشن و نه حتی کوچک ترین شباهتی انقدر که برای عکس العمل نشون دادن دچار تعارض بشی.
... و این دو خط بهترین تعریف من از احساسات و اتفاقات امروزم بود، امروزی که تا دقایقی دیگه دیروز می شه با یه عالمه بدهکاری من به خودم و رویاهام.

+بی ربط ترین اتفاق امروز تار دیدن تمام لحظه هاش بود که هنوزم ادامه داره.

+ ٢٥ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


163

این روزا همه چی به هم ریختست و من سرگردون فقط دور خودم می چرخم و با فکر این که نمی دونم باید چی کار کنم، هیچ کاری نمی کنم و برای این هیچ کاری نکردن از خودم خجالت می کشم. 
این روزا تنهای تنهای دارم تاوان تک تک اشتباهای زندگیمو می دم، این که چرا همه ش و چرا حالا رو  نمی دونم.

خودم جونشکلک دخترانه 5252 خواهش می کنم یه کاری کن سرگردون نباشم، بیکار نباشم، خجالت نکشم و بتونم.

+ ٢۳ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


162

امشب یه قانون دوست داشتنی واسه قورباغه های قورت نداده ی این روزام پیدا کردم،  قــانوלּ בه בقیقـہ .

+ ٢٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


161

پیشی جون مهربونم؛ 
برای همه ی روزایی که عاشقانه با دلم راه میای و بهانه هامو به دل نمی گیری ممنونم 

+ ۱۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


160

انگار آرزوهام از یه راه می رن و من از یه راه دیگه، نمی دونم کی و کجا گمشون کردم ولی خیلی امروز براشون دلتنگ شدم.
انگار نمی دونم دارم چی کار می کنم، دارم چی رو فدای چی می کنم، گیج و منگم...
برای چهارشنبه ی بعد یه عالمه آرزوی خوب دارم واسه خودم که این روزا خیلی گوشه گیر و غصه داره و دلش یه اتفاق خوب می خواد.

+ ۱۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


159

روزی که پیچک مردود شد.

 

+ ۱۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


158

اصلا امروز، روز لم دادن رو کاناپه ی جلوی تی وی و چای خوردنه با راحتی هایی که بابا جمعه برام خریده. روز بدو بدو رفتن و برای فردا کلاس برداشتن، روز دیدن همه ی فیلمای مزخرفی که دوستشون دارم، روز رانندگی نکردن، لباس بافتنی پوشیدن، اما روز دیدن " هیس_ دخترها_ فریاد_ نمی زنند_" نبود، خیلی بغض کردم :(
روز ناز کردن و بغلی شدنم هست اما تنهام...

+ ۱٦ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


157

Dollz

هر شب با خودم قرار میزارم که فردا برم آموزشگاه برای کلاس قبل از امتحان و فردا که میشه هیچ انرژی ای ندارم. شاید به خاطر این روزای بغلی شدن باشه.

+ ۱٦ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


156


امروز رو بدون هیچ تلاشی برای آرزوهام تموم کردم.
به خودم نگفتم دوستش دارم.
یادش نیاوردم که مواظیشم، مواظبش نبودم.
به چیزایی که دوست داشت اهمیت ندادم، حتی اندازه ی یه ماگ نسکافه با شکلات دوست داشتنیش یا لاک مورد علاقه ش...
جایی که باید ازش حمایت می کردم، بغض کردم و ساکت موندم.
حتی برای خیالای رنگیشم وقت نذاشتم به بهانه ی تمییز کردن اتاقم.

من امروز با خودم مهربون نبودم :(

 

 

+ ۱۳ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


155

بادون ازم خواهش کرد اسمشو عوض کنم، با تی تی به توافق رسیدیمhk34

 خوبه؟!

+ ۱٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


154

تصمیم گرفتم چهارشنبه این هفته دوباره شهر و امتحان بدم، این یعنی باید حسابی تمرین کنم، البته می دونم ماشین قراضه ی آموزشگاه اصلا قابل اعتماد نیست ممکنه باز خراب باشه یا من از نشستن آدمی که چشماش دنبال اشتباهمه کنارم، استرس بگیرم، ولی خوب من مـــــــــــــــــی تـــــــــــــــــو نــــــــــــــــــم، مهم نیست این بار یا یار بعد، مهم اینه که می دونم  مــــــــــــــــی تــــــــــــــونـــــــــــــــم :)

+ ۱٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


153

خستگی درآوردن بعد از یه گردش دونفره و طولانی با بادون :)

 


+ ۱۱ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


152

از جهت تکنیک و قرینه سازی ایراد داره اما خودم خیلی دوستش دارم
اسلیمی ابری-ماری 

 

+ ۱٠ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


151

:(((

چند روز پیش موقع روشن کردن سماور شعله ش یهو گر گرفت و مژه هامو سوزوند، تقریبا اندازه ی نصف بلندیشونو، از اون روز هربار جلوی آینه می رم بغضم می گیره.

+ ٩ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


150

دیروز که با مامی و بابا، بادونُ بردیم براش لباس بخریم، نزدیکای پل چوبی دلم خیلی هوای مامان بزرگمو کرد، گفتم نمی شه اینجا ناهار بخوریم؟ -دلم مزه ی همون کباب و هوای ظهرای جمعه رو می خواست- فکر کنم اونام دلشون همین قدر تنگ شده بود که از پیشنهادم استقبال کردن. کباب هنوز همون مزه ای بود اما هوای ظهر جمعه نه... هیچ وقت اون هوا نمی شه... هیچ وقت...

 

+ ۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


149

 شکلک ساده 979

دیروز و امروز، روزای گردش من و بادون بود، امروز براش یه کم خرید کردم ولی هنوز خجالت می کشه عکس بندازه آخه یه دوش کوچولو و یه لباس بیرون لازم داره.

+ ٤ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


148

هستم و نیستم...
ترس هایم را با قرمز بافتم، دل شکستگی ها را نارنجی و حالا من و بی حوصلگی ها و زرد...
هستم و نیستم...
رنگین کمانم قرار بود گذر شادی باشد... کی پناهگاه تنهایی ها شد؟! 

+ بی حوصلگی این روزهایم از غرورت بی هوا سر می رود و من خالی می مانم، می سوزم، تمام... نه، این دیگر نه، نگذار تمام شوم... با تو به دلم وعده ی تمام آبی ها را دادم.

 

+ ۳ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


147

تا نزدیکای ظهر خواب بودم از خستگی دو سه روز قبل، یه صبحانه قلبی قلبی خوردم،

جارو و دستمال و شیشه پاک کن و یه عالمه چیز دیگه به دست، رفتم سراغ بادون ( ورژنی از جیمبو که خیلی شکل بادوم می مونه و کمتر از یه هفته س که مال من شده ) که یه کم مرتبش کنم و بعد یکی دوساعت برگشتم بالا و از اون موقع منتظرم یکی بیاد برام از پارکینگ درش بیاره که با گواهینامهدروغگو برم رانندگی و همچنان گذر هیچکی به خونه نیفتاده.

+ ٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


146

+ ٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ