پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

129

قصه ها هیچ وقت نا تموم نمی مونن، انقدر تکرار می شن تا تموم شن، لااقل تو ذهن آدما...

+پل چوبی 

+ ۱ آذر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


128

مهربون جونم ممنونم واسه این همه آهنگ بارون :)
روزی هزار بار تو چشمات زل می زنمو آرزوهامو می شمرم برات و هنوز بارون داری براشون، حتما می خوای همشونو با هم برآورده کنی ;)

+ ۳٠ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


127

سارتر:
انسان مجموع ای از آنچه دارد نیست، بلکه مجموعه ایست از آنچه هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد.

پس من مجموعه ای از بهترین های رنگی رنگی رو دارم :) 

+ ٢٩ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


126

مهربونم؛

بگذار به جای این که برای تسکین دردم التماس کنم، توانایی غلبه بر آن را داشنه باشم. 
به جای این که در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم، به توانمندی های خود متکی باشم.
و عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را نه فقط در موفقیت هایم که در شکست هایم احساس کنم.

آمین

+ ٢٩ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


125

روز شروع کردن با یه مربی رانندگی جدید بود، خوب تر، بی اعتماد به نفس تر و آروم تر از روزای قبل بودم.
امشب باید دوتا طرحمو رنگ طلا بذارم، به خودم قول دادم تا دوشنبه آمادشون کنم، هر دوتا شو.
امروز چندتا مقوا رنگی و گیره ی کاغذ جینگیلی بینگیلی و یه قیچی دالبر دالبر صورتی خریدم.
حالم خوبه و می تونم، یعنی باید خـ ـو ب باشم و بـ ـتـ ـو نـ ـم 

 

 

اینم برفی جونِ توت فرنگی هی :)

+ ٢٥ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


124

امروز بعد از دو هفته بی حالی روزِ پر و پیمونی داشتمhk52 سرحال نبودم اما زورم به خودم رسید برای مدادی کردن دوتا طرح، سر و سامون دادن به ورقه هام شستن یه مانتوhk50 برق انداختن all star عزیزم و مرتب کردن ناخنام

و البته درست کردن یه سوپ شیر خوشمزه واسه ناهار تنهاییم 

+ ٢٤ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


123

نـ ـمـ ـی  تـ ـر ســـــــــ ـم

 

+ ٢۳ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


122

ما با ترس هایمان زندگی می کنیم یا شاید برای ترس هایمان زنده ایم، ترس از قضاوت شدن، از دست دادن، تنها شدن، دوست داشته نشدن، باختن، مردن... و دروغ یادمان دادند که؛ "آدمی به امید زنده ست"
دروغ...
مثل روزی که یاد گرفتیم " از محبت خارها گل می شود" و... نشد.
" خنده بر هر درد بی درمان دواست" و... نبود.
" دل به دل راه دارد" و... نداشت.
و چه دیر فهمیدیم... 

راستی اگر کودکیمان از این دروغ ها خالی بود باز هم آرزوی بزرگ شدن داشتیم؟ 

+ ٢۳ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


121

باورت می شود
کسی صدایم، لبخندم، رنگ هایم را برد
و من نفهمیدم؟!
 

+ ٢۱ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


120

من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم 

من باید بتونم...

+ ٢۱ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


119

این که دستم به رنگ و قلم نمیره، این که ساعتای رانندگیم دیگه بهم خوش نمی گذره، این که ذهنم سرخود و سرکش هرجایی که بخواد سرک می کشه، این که مجبورم روزهایی رو به یاد بیارم که کاش سهم من نمی شدن، حتی این که احساس ناامنی باز داره با دنیام و باورام کلنجار میره دلیل نمی شه که تنها آرزوم روی تخت بیمارستان رو فراموش کنم؛ دوباره راه رفتن...
پس هنوز می تونم و خوشبختم :)

مهربونم، آرامش 

+ ۱٧ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


118

آرومم...
انقدر که می تونم بدون آرزو... حسرت... ترس... تمام حقیقت زندگیمو تو بغلم بگیرم و لبخند بزنم... 

+ ۱٥ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


117

نمی دونم کلافه گی امروزم دقیقا از کی شروع شد اما درد برگشتن ناخن دست راستم بیشترش کرد.
رانندگی امروزم برخلاف سه روز قبل پراسترس و خسته کننده بود.
تا وقتی درد ناخنم کم نشه نمی تونم طرحمو پیاده کنم، اینم به کلافه گی و استرسم اضافه می کنه :(

باید یه راه حل خوب پیدا کنم برای آروم شدن... 
کاش لااقل این بوی پیاز سرخ شده و غذا تو خونه نبود_ برای غذای هیئتِ که آشپزخونه ش تو پارکینگ ماست_ 

شاید پنجره باز و عود و موزیک آروم و قهوه ی گرم :) 

+ ۱٤ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


116

小哈0115

این روزا پیچک داره راننده می شه، امروزم نزدیک بود با ماشین آموزشگاه سوار تاکسی بشه :)

+ ۱٢ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


115

روز استیکری پیچک :)

 


ادامه مطلب
+ ٩ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


114

از دست خودم خیلی عصبانیم امروز خیـــــــــــــــــلی دختر بدی بود، زیر قولایی که بهم داده بود زد.
دختر خوبی شو، خودم. فهمیددددددددددددددددی؟

+ ۸ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


113

از دیروز غروب تا امشب دیزاین اتاقم کوپه ای بود، مثل بستنی رنگی رنگیا 
پتو و بالش و لباس خوابم رو تخت خودم، پوشه و جامدادی و برگه های طراحیم رو تخت نی نیснежинка-همونی که من عمه ش می شم و گه گداری اتاقمو باهاش شریکم-، شاسی و رنگامم رو میز، جیم بال و نی جونم-عروسک رو تختم- وسط اتاق سرگردون...
نمی دونم چرا برخلاف همیشه که خیــــــــــــلی مرتب بودنو دوست دارم از بستنی م لذت می بردم.
ولی بالاخره شد همون کلبه ی دوست داشتنیم

+ ٦ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


112

چشمامو که باز کردم صبح تموم شده بود اما هوای ابری حسابی سرحالم کرد، به خودم گفتم امروز روز یه اتفاق خیلی خوبه و...
یادمه که فردا یه روز قلب قلبی دارم کنارِ تو 

+ ٤ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


110

小哈0121

یه غروب دلگیر،
پر از تنهایی و سردرد...

+ ٢ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ