پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

206

بابام جواب رد داد به خواستگاری پیشی... 
وامونده ام... همین.

+ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


205

مهربونم دستمو فشار بده، می خوام دلم آروم بشه که هستی، که مواظبمی...
پنج شنبه روزیه که شش سال انتظارشو کشیدم و همیشه براش یه عالمه ذوق داشتم اما حالا... تا میام ذوق کنم از نزدیک شدن به خونه ی رنگی رنگیم و روزای دونفره م با پیشی یه چیزی میشنوم یا می بینم که باز پر بغض می شم و دلم می خواد زار بزنم...
خونمونو دیگه دوست ندارم فقط می خوام برم...
اینو تو نگاه بقیه م می بینم... این که باید برم...
ساکت و بدبخت و گنگ فقط تماشا می کنم و به خودم می گم زود زود میرم خونه ی خودم و هممون راحت می شیم.  
اما نمی بخشم کسی رو که اعتمادمو ازم گرفت، قشنگ ترین روزامو پر از اشک و بغض کرد و متاسفانه برادرم بود و از امروز دیگه هیچ کسم نیست... من فقط یه برادر دارم.

+ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ