پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

212

امروز یه مصاحبه رفتم واسه کار که لااقل چند ساعت خونه نباشم و یه کم از اس-ت-ق- لال و اعتماد به نفس به فنا رفته م بهم برگرده، که برای دنیای رویاهام کم نشم...

به مامان گفتم با اونی که نظر بابا رو عوض کرد بگه خودش راضیش کنه وگر نه قانع می شم به همون رضایت نامه ای که بابا در جواب تمام اعتراضام گفته بهم میده که برم، با تصمیم خودم... می دونم که دل این کارو ندارم ولی می خوام راضی بشن، می خوام هممون از این اضطراب و تو رودربایستی هم زندگی کردن در بیایم، می خوام همه خوشحال باشیم...

می دونم این دوتا تصمیمم هیج ربطی به هم نداره، ازدواج یعنی از تهران رفتن... اما کلافه ام دیگه... همش دلم می خواد یه کاری واسه درست کردن این وضع به هم ریخته بکنم.

مهربونم تو فقط می تونی، تو فقط می دونی...
من آدم شکستن و رفتن نیستم، من آدم بد بودن نیستم، تو فقط می دونی...

+ ٢۳ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


211

باز دارم میرم سراغ کار و درس، دنبال شلوغ کردن روزام...

+دندون درد روانمو پاک کرده دو روزه. 
+احساس تنهایی می کنم. 

+ ۱٧ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


210

این روزها ابریست، ابری و بی باران و من فقط منتظرم... خیره و ساکت.
نه می شکنم، نه می روم، نه پا پس می کشم... تو نمی دانی اما، آدم منتظر هیچ کار نمی کند، تو که هیچ وقت آدم منتظر نبودی...
چشم به راهم مهربون...  
چشم به راه تمام خوب هایی که وعده کردی، خوبی هایی که تاوانش را پیشترها، خیلی پیشترها، بی گله دادم... 
طلبکار نیستم، چشم به راهم... 

+ ۱٦ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


209

داشتم تو دلم غر می زدم که این پست لی لی جون و خوندم، ساکت شدم؛ مهربونم من چرا داشت یادم می رفت؟ من که یه بار این نداشتن و نتونستن و تجربه کردم؟ من چرا؟!
ممنون لی لی عزیز برای این که بعد از چهار ماه نوشتی. 

زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... 

+ ۱۱ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


208

دنبال یه گوشه ی خلوت می گردم واسه ی با خیال راحت به هیچی فکر نکردن، با هیچکی حرف نزدن و به هیچ سوالی جواب ندادن، سراغ دارید؟!

+ ٢ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ