132 - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

132

:(

با صدای قرآنی که برای "همیشه رفتن" پدر دوست تمام سالهای مدرسه م، "بیتا" گذاشته بودن مثل هر روز گیج و گنگ از خواب بیدار شدم... بازم بی هیچ عکس العملی واموندم، همیشه همینم...
از پنجره بی باور، بردنشو نگاه می کردم و تو ذهنم دنبال تصویر بیتا می گشتم...
ولی من فقط خنده ها مونو یادمه، همیشه... همیشه... همیشه... 

هیچ وقت تو همچین مراسمی برای کسایی که دوستشون دارم نرفتم، حتی تینا که عزیز ترین دوستم بود، پدرش که فوت شد، یادمه وقتی بعد از یک هفته یا بیشتر رفتم خونشون فقط نگاهش کردم حتی وقتی تو بغلم گریه می کرد، نمی دونم به چی؟ اما فقط نگاه می کردم...
اما حالا انقدر بزرگ شدم که بدونم باید برم اما...
من فقط بلدم هیچی نگم و نگاه کنم...

+ ٩ آذر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ