013 - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

013

دیروز عصر بالاخره رفتم کادوی دوستامو دادم رسیدم خونه به مامان زنگ زدم گفت اومدیم بیرون واسه بابا کادو بخریم، منم مشغول جمع و جور کردن خونه و آشپزی شدم، ولی در نهایت شام رفتیم بیرون و حاصل دست رنجم ناهار امروز شد

 شب خوبی نداشتم...

همیشه برای همه ی اطرافیانم سوال بود که چرا رابطه ی من و بابک این همه خوبه؟چرا این همه با هم بهمون خوش می گذره با این همه دردسر و دوری و دلتنگی... و دیشب که پر از خواهش بودم برای یه لحظه حس کردنش، نمی فهمیدم چرا آروم نمی گیرم؟ چرا هر چی بیشتر حرف می زنیم بیشتر به هم می ریزیم،چرا آروم نمی گیریم با هم؟
اما آروم خوابیدم... وقتی تو چشمام نگاه کرد و گفت دوستم داره و چشماش مثل همیشه یواشکی خندید آروم شدم و باز یادم اومد، که حاضرم تا آخر دنیا به خاطر داشتن این نگاه همه چیزمو بدم
بیدار که شدم یه راست رفتم زیر دوش و حالا آروم و بی حال اولین روز بغلی شدنم رو سپری می کنم و منتظرم پیشی جونیم بهم زنگ بزنه که بپرم تو بغلشو باز بشم خوشبخت ترین زن زمین 

+ ۱ خرداد ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ