019 - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

019

از دور حواسم بهش بود، موهای دم اسبیش، نمی دونم منو یاد چی انداخته بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم، یاد شکلات توی کیفم افتادم که صبح جای پول خرد گرفته بودم.
نزدیکش که شدم صدا زدمش: خانوم کوچولو
خوشحال برگشت طرفم و نگام کرد.
-این مال توِ، ولی شاید یه کم نرم شده باشه، هوا گرمه.
بی توجه به حرفم در حالی نگاهش به شکلات تو دستم بود گفت: خاله  ازینا بخر-دستمال جیبی داشت-
-احتیاج ندارم.
شروع کرد به اصرار و خواهش، توان حرف زدن نداشتم،
-نمی خوایش؟
ساکت شد، نمی دونم چرا نگاهش کلافه م می کرد.
چند قدم جلوتر رفتم... شکلات رو لبه ی گلدون کنار پارک گذاشتم و سرمو برگردونوم طرفش،
هنوز داشت نگام می کرد...

+ ۸ خرداد ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ