215 - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

215

خیلی روز خاصی بود امروز...
صبح دانشگاه و مراحل بیخود کشدار شده ی ثبت نام
بعد از ظهر سر درد خوب نخوابیدن دیشب و صبح زود بیدار شدن
عصرم خرید یهویی، دعوت شدن یهویی و از همه یهویی تر حرفای به در بگو دیوار بشنوه ی بقیه در حضور من...

نمی دونم خوب بود یا بد ولی من بداشو تو همین روز جا می ذارم و خوباشو هی با خودم تکرار می کنم که ذوق کنم.

تازگی از تمام روابط دوستانه و فامیلی فراری شدم، این که از سوال و جواب و پندو اندرز بقیه خسته ام و نمی تونم بهشون بفمونم زندگی من فقط مال منه یه طرف، از همه ناراحت کننده تر برام اینه که مدام خودمو دارم سرزنش می کنم برای حرفی که زدم یا نزدم، بیماری دردناکیه این همه ناراضی بودن از خودم.

+امروز تو دانشگاه خانوم ح.راستی با احترام کامل نگام کرد و گفت لازم نیست موارد رو براتون توضیح بدم شما مشکلی ندارید :) منم ته دلم یاد توصیه های پیشی- مانتوی بلندی که جلوش باز نباشه،‌ بدون لاک، بدون خوشگل کردن- و تنبلی و عجله ی خودم برای خیس خیس جمع کردن موهام افتادم و با لبخند گفتم ممنون :)))

+ ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ