032 - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

032

دلم می خواد یه عالمه بنویسم... از اون یه عالمه هایی که تهش خالی خالیم... راستی خیلی وقتِ دیگه اینجوری ننوشتم...
یاد شبای خنک تابستون تو حیاط... مینا... درس خوندن و نخوندن واسه کنکور... حرفای ممنوع اون روزا... 
تنهایی... تنهایی... تنهایی
عقب تر...
شبای پر از ترس... ظهر گریه های یواشکی... واکمن سونی... زهر دوست داشته نشدن... روزای بی اعتماد به نفسی و گوشه گیری... اولین روز میگرن...
یاد همه ی روزای تلخ بهم هجوم آورده...
اما من ساکتم و آروم، حتی بی بغض...
من روزای گذشته رو به باد دادم و گذشته هم، منِ اون روزا رو...
عین برابری...

روزای خوبی رو با تو و کنار تو به دلم وعده دادم عشق

+ ٦ تیر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ