پیچکِ قورباغه خور - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

215

خیلی روز خاصی بود امروز...
صبح دانشگاه و مراحل بیخود کشدار شده ی ثبت نام
بعد از ظهر سر درد خوب نخوابیدن دیشب و صبح زود بیدار شدن
عصرم خرید یهویی، دعوت شدن یهویی و از همه یهویی تر حرفای به در بگو دیوار بشنوه ی بقیه در حضور من...

نمی دونم خوب بود یا بد ولی من بداشو تو همین روز جا می ذارم و خوباشو هی با خودم تکرار می کنم که ذوق کنم.

تازگی از تمام روابط دوستانه و فامیلی فراری شدم، این که از سوال و جواب و پندو اندرز بقیه خسته ام و نمی تونم بهشون بفمونم زندگی من فقط مال منه یه طرف، از همه ناراحت کننده تر برام اینه که مدام خودمو دارم سرزنش می کنم برای حرفی که زدم یا نزدم، بیماری دردناکیه این همه ناراضی بودن از خودم.

+امروز تو دانشگاه خانوم ح.راستی با احترام کامل نگام کرد و گفت لازم نیست موارد رو براتون توضیح بدم شما مشکلی ندارید :) منم ته دلم یاد توصیه های پیشی- مانتوی بلندی که جلوش باز نباشه،‌ بدون لاک، بدون خوشگل کردن- و تنبلی و عجله ی خودم برای خیس خیس جمع کردن موهام افتادم و با لبخند گفتم ممنون :)))

+ ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


214

خیلی فرق کردم با روزایی که اینجا تنها گوشه ی امن دنیام بود اما هنوز اینجا و نوشتن رو دوست دارم.
دورم از آدمای دوروبرم و مهربونیایی که ازشون سر در نمی آرم و می دونم ارزشمندن حتی اگه کمکم نکنن و دردسر شن برام.
تنهام اما غمگین نیستم، سفت و محکم پای خودم و آرزوهام واستادم.
ده سال از اولین اضطراب ثبت نام دانشگاهم می گذره و باز دارم شروع می کنم اما این بار به جای همه ی اون احساسات و حماقت ها، هدف دارم و علاقه...
قلبنقاشی ایرانیقلب

+مهربونم و مامان بابام مواظبمن مثل همیشه و این آرومم می کنه.
+از پیشی جونم خواستم جای انگشتری که قرار بود مال هم بودنمونو نشون بقیه بده و نشد که بیارن برام... یه انگشتر دیگه واسم بخره، هم مغرورم می کنه، هم آروم.
+رفتم سراغ یه غورباقه ی دیگه :) 

+ ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


212

امروز یه مصاحبه رفتم واسه کار که لااقل چند ساعت خونه نباشم و یه کم از اس-ت-ق- لال و اعتماد به نفس به فنا رفته م بهم برگرده، که برای دنیای رویاهام کم نشم...

به مامان گفتم با اونی که نظر بابا رو عوض کرد بگه خودش راضیش کنه وگر نه قانع می شم به همون رضایت نامه ای که بابا در جواب تمام اعتراضام گفته بهم میده که برم، با تصمیم خودم... می دونم که دل این کارو ندارم ولی می خوام راضی بشن، می خوام هممون از این اضطراب و تو رودربایستی هم زندگی کردن در بیایم، می خوام همه خوشحال باشیم...

می دونم این دوتا تصمیمم هیج ربطی به هم نداره، ازدواج یعنی از تهران رفتن... اما کلافه ام دیگه... همش دلم می خواد یه کاری واسه درست کردن این وضع به هم ریخته بکنم.

مهربونم تو فقط می تونی، تو فقط می دونی...
من آدم شکستن و رفتن نیستم، من آدم بد بودن نیستم، تو فقط می دونی...

+ ٢۳ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


200

Mocmoc0124

 

 گواهینامه م امروز اومد 

+ ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


180

прыгать

ممنون خودم جون برای اینکه بهم کمک کردی باز باور کنم؛ 
"من همیشه می تونم"

 

+آزمون شهر رو قبول شدم :)

+ ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


162

امشب یه قانون دوست داشتنی واسه قورباغه های قورت نداده ی این روزام پیدا کردم،  قــانوלּ בه בقیقـہ .

+ ٢٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


159

روزی که پیچک مردود شد.

 

+ ۱۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


158

اصلا امروز، روز لم دادن رو کاناپه ی جلوی تی وی و چای خوردنه با راحتی هایی که بابا جمعه برام خریده. روز بدو بدو رفتن و برای فردا کلاس برداشتن، روز دیدن همه ی فیلمای مزخرفی که دوستشون دارم، روز رانندگی نکردن، لباس بافتنی پوشیدن، اما روز دیدن " هیس_ دخترها_ فریاد_ نمی زنند_" نبود، خیلی بغض کردم :(
روز ناز کردن و بغلی شدنم هست اما تنهام...

+ ۱٦ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


154

تصمیم گرفتم چهارشنبه این هفته دوباره شهر و امتحان بدم، این یعنی باید حسابی تمرین کنم، البته می دونم ماشین قراضه ی آموزشگاه اصلا قابل اعتماد نیست ممکنه باز خراب باشه یا من از نشستن آدمی که چشماش دنبال اشتباهمه کنارم، استرس بگیرم، ولی خوب من مـــــــــــــــــی تـــــــــــــــــو نــــــــــــــــــم، مهم نیست این بار یا یار بعد، مهم اینه که می دونم  مــــــــــــــــی تــــــــــــــونـــــــــــــــم :)

+ ۱٢ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


125

روز شروع کردن با یه مربی رانندگی جدید بود، خوب تر، بی اعتماد به نفس تر و آروم تر از روزای قبل بودم.
امشب باید دوتا طرحمو رنگ طلا بذارم، به خودم قول دادم تا دوشنبه آمادشون کنم، هر دوتا شو.
امروز چندتا مقوا رنگی و گیره ی کاغذ جینگیلی بینگیلی و یه قیچی دالبر دالبر صورتی خریدم.
حالم خوبه و می تونم، یعنی باید خـ ـو ب باشم و بـ ـتـ ـو نـ ـم 

 

 

اینم برفی جونِ توت فرنگی هی :)

+ ٢٥ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


120

من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم 

من باید بتونم...

+ ٢۱ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


116

小哈0115

این روزا پیچک داره راننده می شه، امروزم نزدیک بود با ماشین آموزشگاه سوار تاکسی بشه :)

+ ۱٢ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


109

وقتی پیچک آزمون مقدماتی آیین نامه رو قبول می شه :)

                                                 نی نی شکلک

+ ٢٩ مهر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


108

این روزهای من :)


ادامه مطلب
+ ٢٤ مهر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


106

این روزا سخت مشغول قورت دادن یه قورباغه ی زشتم :)

+ ۱۸ مهر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ