پیچک و جای خالی - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

187

دلت می آید؟
دلت می آید تمام این روزها را
بی عاشقانه های من سر کنی؟
بی خنده های من
بی قهر و آشتی کردن، و خلوت کردن؟
دلت می آید من نباشم؟
که چشمانم را از نگاهت بدزدم
تا تو نبینی قطره قطره ی شوق
در چشمانم حلقه زده...

می دانی؟
گاهی آرزو می کنم
لااقل در حواب
صدایت را می شنیدم
این گونه هر که سراغت را می گرفت
می گفتم:
صدایش سمفونی آرامش است
خودش که جای خود دارد... 

از ؟

+ ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


150

دیروز که با مامی و بابا، بادونُ بردیم براش لباس بخریم، نزدیکای پل چوبی دلم خیلی هوای مامان بزرگمو کرد، گفتم نمی شه اینجا ناهار بخوریم؟ -دلم مزه ی همون کباب و هوای ظهرای جمعه رو می خواست- فکر کنم اونام دلشون همین قدر تنگ شده بود که از پیشنهادم استقبال کردن. کباب هنوز همون مزه ای بود اما هوای ظهر جمعه نه... هیچ وقت اون هوا نمی شه... هیچ وقت...

 

+ ۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


107

:(

اومده بودم بغلم کنی، سرمو بذاری رو پاهات و موهامو ناز کنی، دلم هوای نوازشِ دستای تو رو کرده بود، هوای قربون صدقه رفتنات، هوای شنیدن اسمم با صدای تو...
اما سنگِ سرد بود و بوی گلاب و سکوت... سکوت... سکوت...

چرا یادم رفته بود دیگه نیستی؟!؟

+ ٢٠ مهر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ