پیچک و مامان بابا - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

217

دیروز شاد و خندان بعد از سال ها همه با هم رقتیم سینما (با مامان اینا) و خیلی ناشاد و اشکی برگشتیم خونه...
اسمش شیار 143 بود، دلیل بغض و گریه ی بقیه رو نمی دونم اما اشک مامانم از مرور لحظه لحظه ی خاطره ی از دست دادن برادرش بود و من...
برای هیچی و همه چی اشکام می ریخت، برای غصه ی مامانم، یادآوری چشم به راهی روزای رها شدنم، شایدم زن قصه یا زن هایی که تمام اون حسا رو می شناختن و من می فهمیدم که نمی فهممشون...

+مهربونم، ممنونم برای همه ی دوست داشتنیام.
+فردا یه کوله ی سنگین دارم و یه کمر نازنازی، خوشحالم که تی تی هست و مجبور نیستم یه عالمه راه رو پیاده برم. 

+ ٢٥ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


189

 بهار اتاق من 

 

 

 با شکوفه هایی که برای بهار امسال مامان و بابا به پنجره ش هدیه کردن 

 

+ ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


168

خرید رنگی امروز با مامی 

 

+ ۱ بهمن ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


150

دیروز که با مامی و بابا، بادونُ بردیم براش لباس بخریم، نزدیکای پل چوبی دلم خیلی هوای مامان بزرگمو کرد، گفتم نمی شه اینجا ناهار بخوریم؟ -دلم مزه ی همون کباب و هوای ظهرای جمعه رو می خواست- فکر کنم اونام دلشون همین قدر تنگ شده بود که از پیشنهادم استقبال کردن. کباب هنوز همون مزه ای بود اما هوای ظهر جمعه نه... هیچ وقت اون هوا نمی شه... هیچ وقت...

 

+ ۸ دی ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


085

هر قدر هم که به خودم بگم نمی خوام دل مامان و بابا  رو بشکنم و خودمو راضی کنم به خاطر دل خوشی اونا حتی خودم باید باهاشون برم سفر، باز نمی تونم دلشوره مو برای ترک کردن منطقه ی امنم قایم کنم...
من اضطراب دارم، حتی از یه تغییر انقدر کوچیک تو روزام...

+ ٤ شهریور ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ