پیچک و مهربونش - پـ ـیـ ـچــــ ـک

پـ ـیـ ـچــــ ـک

217

دیروز شاد و خندان بعد از سال ها همه با هم رقتیم سینما (با مامان اینا) و خیلی ناشاد و اشکی برگشتیم خونه...
اسمش شیار 143 بود، دلیل بغض و گریه ی بقیه رو نمی دونم اما اشک مامانم از مرور لحظه لحظه ی خاطره ی از دست دادن برادرش بود و من...
برای هیچی و همه چی اشکام می ریخت، برای غصه ی مامانم، یادآوری چشم به راهی روزای رها شدنم، شایدم زن قصه یا زن هایی که تمام اون حسا رو می شناختن و من می فهمیدم که نمی فهممشون...

+مهربونم، ممنونم برای همه ی دوست داشتنیام.
+فردا یه کوله ی سنگین دارم و یه کمر نازنازی، خوشحالم که تی تی هست و مجبور نیستم یه عالمه راه رو پیاده برم. 

+ ٢٥ مهر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


212

امروز یه مصاحبه رفتم واسه کار که لااقل چند ساعت خونه نباشم و یه کم از اس-ت-ق- لال و اعتماد به نفس به فنا رفته م بهم برگرده، که برای دنیای رویاهام کم نشم...

به مامان گفتم با اونی که نظر بابا رو عوض کرد بگه خودش راضیش کنه وگر نه قانع می شم به همون رضایت نامه ای که بابا در جواب تمام اعتراضام گفته بهم میده که برم، با تصمیم خودم... می دونم که دل این کارو ندارم ولی می خوام راضی بشن، می خوام هممون از این اضطراب و تو رودربایستی هم زندگی کردن در بیایم، می خوام همه خوشحال باشیم...

می دونم این دوتا تصمیمم هیج ربطی به هم نداره، ازدواج یعنی از تهران رفتن... اما کلافه ام دیگه... همش دلم می خواد یه کاری واسه درست کردن این وضع به هم ریخته بکنم.

مهربونم تو فقط می تونی، تو فقط می دونی...
من آدم شکستن و رفتن نیستم، من آدم بد بودن نیستم، تو فقط می دونی...

+ ٢۳ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


210

این روزها ابریست، ابری و بی باران و من فقط منتظرم... خیره و ساکت.
نه می شکنم، نه می روم، نه پا پس می کشم... تو نمی دانی اما، آدم منتظر هیچ کار نمی کند، تو که هیچ وقت آدم منتظر نبودی...
چشم به راهم مهربون...  
چشم به راه تمام خوب هایی که وعده کردی، خوبی هایی که تاوانش را پیشترها، خیلی پیشترها، بی گله دادم... 
طلبکار نیستم، چشم به راهم... 

+ ۱٦ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


209

داشتم تو دلم غر می زدم که این پست لی لی جون و خوندم، ساکت شدم؛ مهربونم من چرا داشت یادم می رفت؟ من که یه بار این نداشتن و نتونستن و تجربه کردم؟ من چرا؟!
ممنون لی لی عزیز برای این که بعد از چهار ماه نوشتی. 

زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... 

+ ۱۱ تیر ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


205

مهربونم دستمو فشار بده، می خوام دلم آروم بشه که هستی، که مواظبمی...
پنج شنبه روزیه که شش سال انتظارشو کشیدم و همیشه براش یه عالمه ذوق داشتم اما حالا... تا میام ذوق کنم از نزدیک شدن به خونه ی رنگی رنگیم و روزای دونفره م با پیشی یه چیزی میشنوم یا می بینم که باز پر بغض می شم و دلم می خواد زار بزنم...
خونمونو دیگه دوست ندارم فقط می خوام برم...
اینو تو نگاه بقیه م می بینم... این که باید برم...
ساکت و بدبخت و گنگ فقط تماشا می کنم و به خودم می گم زود زود میرم خونه ی خودم و هممون راحت می شیم.  
اما نمی بخشم کسی رو که اعتمادمو ازم گرفت، قشنگ ترین روزامو پر از اشک و بغض کرد و متاسفانه برادرم بود و از امروز دیگه هیچ کسم نیست... من فقط یه برادر دارم.

+ ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


188

من با بهاری که دست خالی داره میاد آشتی کردم، توام با آرزوهام آشتی کن و یواشکی یه هدیه، اندازه ی گوشه ی دنج آرزوهام تو جیبش قایم کن که برام بیاره، مهربونم.
 

+ ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


144

نمی دونم چرا اما خیلی آرومم...
اصلا از صبح که بیدار شدم آروم بودم، انقدر که نه برای مهمون سر زده و خونه ی به هم ریخته مون عصبانی شدم نه برای تنهایی مرتب کردن و  هی به آیفون سرک کشیدن غر زدم، حتی برای نخوردن نسکانه ی صبحم بداخلاق نشدم.
فکر کنم امروز تو بغل مهربونم بودم

+ ٢٦ آذر ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


128

مهربون جونم ممنونم واسه این همه آهنگ بارون :)
روزی هزار بار تو چشمات زل می زنمو آرزوهامو می شمرم برات و هنوز بارون داری براشون، حتما می خوای همشونو با هم برآورده کنی ;)

+ ۳٠ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


126

مهربونم؛

بگذار به جای این که برای تسکین دردم التماس کنم، توانایی غلبه بر آن را داشنه باشم. 
به جای این که در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم، به توانمندی های خود متکی باشم.
و عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را نه فقط در موفقیت هایم که در شکست هایم احساس کنم.

آمین

+ ٢٩ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


119

این که دستم به رنگ و قلم نمیره، این که ساعتای رانندگیم دیگه بهم خوش نمی گذره، این که ذهنم سرخود و سرکش هرجایی که بخواد سرک می کشه، این که مجبورم روزهایی رو به یاد بیارم که کاش سهم من نمی شدن، حتی این که احساس ناامنی باز داره با دنیام و باورام کلنجار میره دلیل نمی شه که تنها آرزوم روی تخت بیمارستان رو فراموش کنم؛ دوباره راه رفتن...
پس هنوز می تونم و خوشبختم :)

مهربونم، آرامش 

+ ۱٧ آبان ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


095

راز شاد زیستن
انجام دادن آنچه دوست می داریم نیست، دوست داشتن آنچه انجام می دهیم ست.

اینو وقتی اول دبیرستان بودم، یه کسی که خیلی برام عزیز بود تو دفتر خاطراتم نوشت. اون روزا خیلی شیطون بودم اما تو دلم، گوشه گیر و غمگین بودم و امروز که این جمله بی هوا تو ذهنم تکرار شد با خودم گفتم؛ حتی اگه اون روز هم معنی این جمله رو فهمیده بودم، تن می دادم به چیزایی که دوستشون ندارم برای شاد زیستن؟؟؟
اما شاید همه ی اون بی آرومی ها قیمت به دست آوردن شهامتی بود برای تغییر دادن، پس بهتره اینو تکرار کنم؛
خدایا، به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را می توانم و دانشی که بدانم تفاوت این دو را.

+ ٢۸ شهریور ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


085

امروز پیشی جونیم اومده بود، با این که کمتر از همیشه با هم بودیم خیلی زیاد بهم خوش گذشت، آروم بودم و بی بغض... حالم خیلی خوب شده... دارم خودم می شم، خــ یــ ـلــ ـی خوشحالم  :)

+ممنون مهربونم. 

+ ۳ شهریور ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ


078

خیس بارونم، چی شد رنگین کمانی که گفته بودی؟
گمم کردی مهربونم؟ 
دستمو فشار بده دلم آروم شه هستی هنوز...

+ ٢٤ امرداد ۱۳٩٢ پـ ـیـ ـچــ ـک ϽΜ