062

اگه میوه بودی...
حتما خرمالو.

/ 7 نظر / 3 بازدید
بابک

یادته بازیموون؟؟ تو هم اگه میوه بودی؛حتماً خُرمالو... اگه یه ماه بودی؛حتماً فروردین...

بابک

هر روز؛ یکی از دوستت دارم هایت رااز من پنهان کن... وبگذار برای روز مبادا،که دوری ویا خسته... برای فرداهایی که دوستشان ندارم؛ وتنها،شنیدنه این دو کلمه از دهان تو؛ آرامم میکند...

قفل

چرا اونوخ؟

بابک

:زندگی شاید ...یک خیابان درازست که هر روز؛زنی،با زنبیلی از آن می گذرد :زندگی شاید ...ریسمانیست که مردی،با آن خود را از شاخه میاویزد :زندگی شاید ...طفلی است که از مدرسه برمی گردد :زندگی شاید ...افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی :یا ،عبور گیج رهگذری باشد؛که کلاه از سر بر می دارد ((و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: (( صبح به خیر :زندگی شاید ...آن لحظه مسدودیست؛که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ،و در این حسی است؛که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ...در اتاقی؛که به اندازه یک تنهائیست ،دلِــــــه من که به اندازۀ یک عشقست؛ ...به بهانه های سادۀ خوشبختی خود مینگرد ...به زوال زیبای گلها در گلدان ...به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای و به آواز قناری؛ ...که به اندازه یک پنجره می خواند ...آه ...سهم من اینست ...سهم من اینست سهم ِمن؛ ...آسمانیست؛که آویختنه پرده ای؛ آنرا از من میگیرد ...سهم من؛پایین رفتن از یک پله مَتروکست ...و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن ...سهم من؛گردش حُزن آلودی در باغ خاطره هاست :و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید ((دستهایت

بابک

الان دیگه به فروردین،با اون تعصب نگاه نمیکنم عشقم...فرورین؛ماهه توست؛ومن...

بابک

((دستهایت را؛دوست میدارم)) .دستهایم را در باغچه میکارم ...سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم؛ ...تخم خواهند گذاشت .گوشواری به دو گوشم میآویزم ...از دو گیلاس سرخ همزاد ...و به ناخن هایم،برگ گل کوکب میچسبانم ،کوچه ای هست،که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، ،هنوز ،با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر ،به تبسم های معصومِ دخترکی میاندیشند؛که یک شب؛او را !!!...باد" با خود برد" ،کوچه ای هست که قلب من؛آنرا ...از محله های کودکیم دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه ...که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست ؛ ...که کسی میمیرد ...و کسی میماند