132

:(

با صدای قرآنی که برای "همیشه رفتن" پدر دوست تمام سالهای مدرسه م، "بیتا" گذاشته بودن مثل هر روز گیج و گنگ از خواب بیدار شدم... بازم بی هیچ عکس العملی واموندم، همیشه همینم...
از پنجره بی باور، بردنشو نگاه می کردم و تو ذهنم دنبال تصویر بیتا می گشتم...
ولی من فقط خنده ها مونو یادمه، همیشه... همیشه... همیشه... 

هیچ وقت تو همچین مراسمی برای کسایی که دوستشون دارم نرفتم، حتی تینا که عزیز ترین دوستم بود، پدرش که فوت شد، یادمه وقتی بعد از یک هفته یا بیشتر رفتم خونشون فقط نگاهش کردم حتی وقتی تو بغلم گریه می کرد، نمی دونم به چی؟ اما فقط نگاه می کردم...
اما حالا انقدر بزرگ شدم که بدونم باید برم اما...
من فقط بلدم هیچی نگم و نگاه کنم...

/ 4 نظر / 4 بازدید
بابک

گفت:خیلی میترسم، گفتم:چرا ؟؟؟ گفت:چون از تهه دل خوشحالم؛...!!! این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم: آخر چرا ؟؟؟ و او جواب داد:وقتی آدم این جور خوشحال باشد؛ سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد...!!! "بادبادک باز" خالد حسینی... از تهه دل،برای غمهای این دنیاوبرای غمگین زیستن درآن متاسفم... از طرفه من هم تسلیت بگو... ولی تقدیر؛امریست اجتناب ناپذیر... درست شبیهه عشقی که من به تو دارم...

مهسان

منم از مراسم سوگواری بدم میاد و تا جای ممکن نمیرم .........یعنی راستش میترسم ............ خدا رحمتش کنه

خدایش بیامرزد [افسوس]

لی لی

خدا رحمتش کنه. توی این شرایط بودن یه دوست خوب کافیه. چون هیچ حرفی کمک نمی کنه. [ناراحت]