166

از اولین وبلاگی که داشتم شاید شش یا هفت سال میگذره...
"مرگ رنگ" عاشقانه های دو سه خطیم بود، برای کسی که هنوز و همیشه رنگ زندگیمه، نزدیک یک سال نوشتم آخریش بیست و چهار اردیبهشت دومین سال با هم بودنمون بود، روزایی که ماه ها بود رها شده بودم و تمام ترسم یک لحظه به عزیز دلم فکر نکردن بود، روزای تلخی که هنوز به یاد آوردنش تمام تنمو منقبض می کنه و به نقس نفس می افتم و بی بهانه و پر درد باز زار می زنم... 
یه روز که نتم مشکل داشت، چشم به راه یه پیغام _که هرگز نیومد_ به عادت هر روز، رفتم کافی نت و به خاطر یه کلیک اشتباهی و عوض کردن هول هولی پسورد و فراموش کردنش و وارد کردن اشتباهی ایمیلم تو بلاگفا برای همیشه از دستش دادم و شدم تماشاگر مرگ رنگ که حالا شاید راوی عاشقانه های یکی دیگه ست. 

689651n0y895ok9a
چند ماه بعد با برگشتن دوباره ی بابک جونیم" فصل جنون" رو نوشتم، این بار بی اون که حتی به عشقم آدرس بدم یا بگم، از چشم به راهی اون روزا می ترسیدم، قصه ی حرفای نگفتنی بود، روزای تنهایی و دوری و کابوس رها شدن که دیگه هیچ وقت رهام نکرد... با دلخوری عشقم از یواشکی بودنش و گریه های دلتنگی و ترس تنهاتر شدنم حذف شد.

689651n0y895ok9a
و یادم نیست بعد از چند وقت "پیچک
اولین دوستی که همراهم شد نازی عزیزم بود و بعد من کوچولو و حالا همه ی اونایی که اسماشون و مهربونیشون تو کامنتام همیشه هست و خدا می دونه که چقدر خودشون و غم و شادی دنیاشون برام مهمه، نگار مهربونم، ف ف هنرمند، مهسان جونی، پانیذ عزیز،  لی لی رنگین کمونی و ...
و رنگ زندگیم، عشقم، عزیز دلم، پیشی مهربونم، بابک جونیم که دنبال نگفته هام تا اینجا میاد و پرم می کنه از همه ی حسای خوب دنیا.

689651n0y895ok9a
تو این شش هفت سال دوستای زیادی داشتم که یه دفعه رفتن و برای من، همیشه این سوال مونده که چرا؟ که این دوستی ها مگه حس مسئولیت نمی سازه؟ اما من از اینجا رفتنی، از دوستام جدا شدنی و از دنیاشون فاصله گرفتنی نیستم فقط این روزا ندونستن داره روحمو مثل خوره می خوره. فقط برام انرژی مهربونیاتونو بفرستید که آروم بگیرم...  

/ 7 نظر / 6 بازدید
مونا

اگر ذره بین نگاه قوی باشد... در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود. چه بچه گانه است که فکر می کنیم همه اش را به تنهایی رنگ کرده ایم کلا بعضیا میان که برن ... زیاد به رفتنا فکر نکن ... چون هیچکس ته دل هیچکس نیست ... هیچ وقت نمیشه دقیقا فهمید که یه آدمی چرا رفته ... همون طوری که نمیشه دقیقا فهمید یکی چرا اومده ... شاید بشه اینجا اون جمله ی معروف رو گفت که میگه ... وقـتـی یـه آدمـی تـرکـت کـرد و رفـت.. حـتـی اگـه تـمـام زنـدگـیـت پـُر بـاشـه از ردِ پـاش.. بـایـد بـذاری بـره... اگـه دلـش بـاهـات بـود، هـیـچ قـدرتـی نـمـی تـونـسـت وادارش کـنـه بـه رفـتـن ! به هر حال اونایی که میرن دیگه رفتن ... بهشون فکر نکن ... چون معمولا اگه فکرم بکنی که چرا و چی شد به نتیجهی خاصی نمیرسی فکر کن با اونهایی که همیشه کنارت میمونن ...همه ی اونایی که تو هر شرایطی کنارت هستن ... میمونن و هیچ وقت نمیرن ... اونایی که واقعا دوستت دارن ... فکر کردن به اونا لذت بخش ... به اونا فکر کن ...نه به آدمای رفتنی... و اینو همیشه تو ذهنت داشته باش که حتی اگه همه هم برن و هیشکی نباشه ...خدا هست خدا همیشه هست و همیشه بیشتر از هر

☕ℕazi

وبلاگت که می اومدم همیشه این حسو داشتم که رفتم خونه یه دوست مهربون که ساکته و روشن و دوست داشتنی . [قلب] اگه نباشه دلتنگش میشم . میشه دلتنگم نکنی پیچک ؟[بغل]

❤من کوچولو (●̮̮̃•̃)

بعله شم هیچ وقتم نباید بری[منتظر] تو که خودت سر چشمه همه انرژی های مهربونی با اون قیافه مهربون و آرومت[بغل][ماچ]ولی حتما حتما برات یه عالمههههههههه دعاهای خوب میکنم اگه دعا قبول کنه[ماچ]

ف ف

این یه دفعه رفتن ها رو بزار به حساب ملال و بی انگیزه گی و نیاز به رفتن تو غار ... تو باش بنویس و به خودت کمک کن ... [لبخند] امیدوارم همیشه شادی در خونه دلت رو بکوبه با مشت و لگد

مهسان

پیچک جونم چی شدی عزیز دلم ببین من دو سه روز نبودما [ناراحت] عزیزم ممنون که منو دوست خودت میدونی خوشحالم کردی وقتی اسم خودم رو بین دوستات دیدم حالا کجایی عزیز خوبی [ناراحت]

نگار

اولین بار که اومدم نوشته هاتو خودم کلی حس خوب گرفتم و دعا کردم که بتونم مثل تو از چیزهای عادی و ساده ی زندگیم لذت ببرم مثل خودن ی نسکافه ...بعد نیست که آدم گاهی خودشم تعطیل کنه اما به شرطی که قوی تر وپرانرژی تر برگرده ...حرفم اینه ک تو با داشتن اینجا کلی رنگ پاشیدی به دنیای آدمهایی مثل من کاش ک همیشه حوصله اینجا رو داشته باشی...[قلب]

مونا

نظر من واست نیومد یا دوسش نداشتی؟