212

امروز یه مصاحبه رفتم واسه کار که لااقل چند ساعت خونه نباشم و یه کم از اس-ت-ق- لال و اعتماد به نفس به فنا رفته م بهم برگرده، که برای دنیای رویاهام کم نشم...

به مامان گفتم با اونی که نظر بابا رو عوض کرد بگه خودش راضیش کنه وگر نه قانع می شم به همون رضایت نامه ای که بابا در جواب تمام اعتراضام گفته بهم میده که برم، با تصمیم خودم... می دونم که دل این کارو ندارم ولی می خوام راضی بشن، می خوام هممون از این اضطراب و تو رودربایستی هم زندگی کردن در بیایم، می خوام همه خوشحال باشیم...

می دونم این دوتا تصمیمم هیج ربطی به هم نداره، ازدواج یعنی از تهران رفتن... اما کلافه ام دیگه... همش دلم می خواد یه کاری واسه درست کردن این وضع به هم ریخته بکنم.

مهربونم تو فقط می تونی، تو فقط می دونی...
من آدم شکستن و رفتن نیستم، من آدم بد بودن نیستم، تو فقط می دونی...

/ 2 نظر / 8 بازدید
negar

سلام رنگی رنگی من...میدونم سخته ادم بین دوسته هاش تصمیم بگیره ...لااقل تو این شبها امیدوارم خدا صلاحت رو بدلت بندازه

negar

آسمان شو ... ابر شو ... باران ببار ...ناودان بود نمی اید به کار