085

هر قدر هم که به خودم بگم نمی خوام دل مامان و بابا  رو بشکنم و خودمو راضی کنم به خاطر دل خوشی اونا حتی خودم باید باهاشون برم سفر، باز نمی تونم دلشوره مو برای ترک کردن منطقه ی امنم قایم کنم...
من اضطراب دارم، حتی از یه تغییر انقدر کوچیک تو روزام...

/ 4 نظر / 4 بازدید
✿nazi✿

من نمیدونم دلیل این حالتهای تو چیه عزیزم ولی به نظرم هرچه زودتر باید برای تغییر دست بکار بشی . اگر لازمه پیش متخصص بری و نذاری عمر و جوونیت اینطوری بگذره [بغل]

بابک

برای تو می نویسم... برای تو ؛که رَدِّ دستانت،گوشۀ چشمانم،خودنمایی میکند... برای تو،که دله پُر دردت؛پشتِ خروارها لبخندِ بی نشان،گُم شده... برای تو،که آرام ، مسیرِ فرعیِه دردِ تا استخوانم را،پیمودی... پا به پا... شانه به شانه... تا: مبادا کلاغِ سیاهِ زندگی،هوسِ کوچ،بر سرش افتاده ، داستان را؛نیمه،رها کند... به شانه هایت محتاجم... شانه هایی که:سنگینیِه چشمانم را،لختی تحمل کند؛ و نجوای شبانۀ مردی خسته و تنها را؛ آهسته؛به تماشا بنشیند... به کلامی،که همچو مهتاب؛ کویرِخیالم را،روشنایی بخشد... و به نگاهی حتی ، که شهاب سنگ های آسمانِ خیالم را؛رَصَد کند... دوستت دارم... و این واقعیتی انکار ناپذیر است ... فراتر از نیروی جاذبۀ تن ها؛ و ورای احتیاجاتِ روزمره . . . [گل][ماچ][قلب][بغل]

بابک

دوستتــــ دارم ... گلایه از تکراری بودنش نکن ... مشکل از مـــــن نیست ... تـــو ؛ زیادی دوست داشتنی هستی................